مهشید نوشته ها

سالها رفت و هنوز

شعر زیر رو در وبلاگ دلنوشته ها خوندم.

 

سالها رفت وهنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی !

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟ ...

 

و من بعد از خوندنش این شعر رو گفتم. پر از اشکالِ. میدونم. ولی حرفهای ناگفته دلمه 

 

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

که تو از پنجره کوچک تنهایی خود به کجا مینگری؟

صبح تا نیمه شب منتظری

همه جا مینگری

آن دو چشمان سیاه غمگین در پی کیست هنوز؟

کیست آن کس که تو در خاطرۀ مبهم و بی رنگ زمان

در پی اش میگردی؟

یک نفر نیست بپرسد که چرا؟

که چرا در پی او میگردی

و چرا تنهایی؟

و یکی نیست بپرسد که چرا رفت اصلآ ؟

تو که زیبا بودی

تو که رعنا بودی

 و مثال پری دخترکان دریا

دل هر مردی را

به تمنا با خود میبردی

 

- و من اینجا هستم

در پس پنجره کوچک تنهایی خویش

به تو می اندیشم

که چسان ساده و بی رحم گذشتی از من

 

-و من اینجا هستم

و دلم میخواهد که بدانم آیا

من به اندازه کافی نبودم زیبا؟

یا جوان؟

یا رعنا؟

 

- بودم

بودم اما تو بگو که چرا لحظه رفتن

آنچنان سرد و سیه رد شدی از من و گفتی

که نبودم هرگز پری کوچک رویای دلت.

 

پ ن : لینک اصلی شعر در وبلاگ دلنوشته ها http://paayaam.blogfa.com/

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 خرداد1389ساعت 15:40  توسط مهشید  |